اومدم ازتون راهنمایی بخوام.کاش یکی بود تا بهم بگه چی کار کنم.
با پسر عموی دوستم که صحبت کردیم. یه خورده سر مسئله حجاب با هم مشکل پیدا کردیم.
خلاصه منم چون دیدم اونها خیلی خواهان هستن ، اصلا کوتاه نیامدم البته اون موقع کلم داغ بود![]()
الان که فکرشو میکنم میبینم بیچاره خیلیم بیراه نمیگفت و من خیلی لوس بودم که نخواستم حرفهاشو
قبول کنم. وگرنه مورد دیگه ای نداشت در کل خیلیم خوب بود. ولی وقتی اون اصرار کرد رو این موضوع و
من انکار، دیگه مدتیه که ازشون خبری نیست با دوستم هم که صحبت کردم اصلا به روی خودش نیاورد
منم چیزی نگفتم حالا خیلی پشیمونم. کاش میشد زمان را به عقب برگردوند ولی افسوس![]()
![]()
کاش خدا کمکم میکرد خیلی ازش خواستم ولی فکر میکنم که اونم منو فراموش کردم.
حالا باز سر و کله یه خواستگار دیگه پیدا شده که خیلی شرایطش از اون پایینتره چند روزیه که اعصابم
حسابی خورده، کاش میتوانستم یه کاری بکنم. بابام که میگه هیچ اصراری به این که تو با این ازدواج
کنی نیست ولی من میترسم که قسمت بش و من نتونم چیزی بگم.دوستای عزیزم برام خیلی دعا کنید
خیلی میترسم![]()
![]()
عجب غلطی کردم
یه غرور الکی منو گرفت که اصلا نفهمیدم چی کار دارم میکنم![]()
![]()
![]()
من اومدم با خبرهای داغ داغ![]()
این مسافرتی که رفتم خیلی تو روحیه ام تاثیر گذاشت، الکی الکی خیلی شاد شدم.
از چند وقت پیش یکی از دوستای قدیمی من که ۱۰ ساله با هم دوستیم منو برای پسر عموش خواستگاری کرده بود![]()
![]()
ولی من چون تو فکر آقا دلفینه بودم خلاصه پروندمش با این که پسره واقعا شرایطش خوب بود. دیگه اونم یه چند باری گفت و منم بهانه های مختلف آوردم که دیگه اونم پیگیر نشه. تا این که قضیه آقا دلفینه مشخص شد و منم رفتم مسافرت ۴ شنبه که برگشتم دوستم زنگ زد و دوباره در مورد پسر عموش گفت، منم گفتم تو هم کشتی ما رو با این پسر عموت. دیگه وقتی خیلی اصرار کرد منم به مامانم گفتم و اونم چون خانواده اش را میشناخت اجازه داد که بیان خلاصه قرارو گذاشتیم برای جمعه شب.
پارسال همین موقع عقد دختر خاله آقا داماد بود و خونه اونها ، منم چون دستی در هنر سفره آرایی و سفره عقد دارم، دوستم خواهش کرد که من سفره عقدشونو بندازم، دیگه از اون موقع زن عموش منو پسندیده بود، تا امسال که دیگه به طور جدی گفته بود.
جمعه شب ساعت ۶ بعد از ظهر
همه آماده و منتظر مهمانها بودیم . دوستم گفته بود که پسر عموش متولد سال ۶۲ است. منم همیشه دوست داشتم که همسر آینده ام حداقل ۵-۶ سال ازم بزرگتر باشه و برای منم تکیه گاه، اما این فقط ۱ سال از من بزرگتر بود. من فقط مشکلم این بود و نمیخواستم با یه بچه ازدواج کنم، مخصوصا اگه قیافه اش م بچه باشه![]()
خلاصه مهمانها اومدن(داماد و مادر و پدرش و دوستم) منم تو اتاق بودم و یواشکی از سوراخ در نگاه کردم. دیدم یه آدم قد بلند و ۴ شونه وارد شد، خلاصه یه نفس راحتی کشیدم وبعد منم وارد اتاق شدم و همه به احترام من ایستادن
داماد بیچاره که از خجالت آب شده بود. منم به دوستم سفارش کرده بودم که اصلا نیاد چون من خنده ام میگیره
اینم که به ناچار رو به روی دوستم نشستم، دیگه می خواستم از خنده منفجر بشم که مامانش گفت بیا کنار من بشین ومنم بلند شدم و اونجا نشستم.
بعد دیگه کلی صمیمی شده بودم بگو و بخند... بیچاره پسره آب شده بود. خلاصه یه خورده اونها از ما تعریف کردن و یه خورده از خودشون گفتن.
بعد مامانم بهم اشاره کرد که پاشو بشقابهای میوه را بذار، منم که بلند شدم کفشم پاشنه دار بود منم اصلا عادت به کفش پاشنه دار ندارم کاملا متوجه شدم که دارم عین اردک راه میرم![]()
خلاصه بشقابها را گذاشتیم و بابام میوه تعارف کرد. داماد بیچاره هم که از خجالت آب شده بود میوه از دستش افتاد، از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرفم دلم براش سوخت، از یه طرف دیگه هم خجالت کشیدم که من اینقدر بچه پر رو اینم اینقدر خجالتی، دیگه حدود های ساعت ۷ بود که رفتن ولی خدایی به دلم نشسته بود . یعنی از اون تیپهایی نبود که آدم نگران باشه که در گذشته چه خلافهایی انجام داده. به نظرم قابل اعتماد اومد حالا تا ببینیم خدا چی می خواد. مثل همیشه سپردم به خدا![]()
![]()
![]()
بابای من چون منو خیلی دوست داره هر خواستگاری که برای من میاد اون پکر میشه
ولی این یکی را خیلی خوشش اومده بود مامانم هم همینطور چون ۹۰٪ از شرایطی را که ما مورد نظرمون بوده را داره. فقط یه تفاوت بزرگمون اینه که اون خیلی بچه سنگین و سر به زیر برعکس من بچه پر رو و شلوغ که نهایتا نیم ساعت میتوانم آرام بشینم. ولی بیشتر دوست دارم بشه تا نشه البته اگر که به صلاحمه![]()
اگر بازم خبر جدیدی شد حتما پستشو میذارم![]()
![]()
![]()
من این دفعه با یه روحیه خیلی خوب اومدم
.میدونین یه مطلبی را تو مجله موفقیت خودم که کلا منو متحول کرد.
یه داستانی را نوشته بود، که پیام داستان این بود که ما برای این زنده هستیم که زندگی کنیم. وقتی این مطلبو خواندم، کلی با خودم فکر کردم واقعا من برای این تو این دنیا هستم که فقط غصه بخورم![]()
دیدم من میتوانم خیلی از زندگیم لذت ببرم. درسته که زندگی با عشق خیلی زیباست ولی آدمها نمیتوانن به هر کسی دل ببندن، چون اون موقع دیگه اسمش عشق نیست.
در مورد قضیه آقا دلفینه هم به توصیه گلی جونم گوش کردم و بعد از این که مدتها بود ندیده بودمش چند روز پیش دیدمش و کلی با هم صحبت کردیم.بعد خلاصه ازش پرسیدم وفهمیدم که متاهله
بعد بهش گفتم که من همش تو این مدت بهت نگاه میکردم با خودم فکر میکردم که شمارو کجا دیدم
وگرنه دلیل دیگه ای نداشته. که یه وقت با خودش فکر نکنه که من احساسی نسبت بهش داشتم و خدایی نکرده نسبت به زندگی خودش سرد بشه.بعدم بهش گفتم از آشنایی با شما به عنوان یه همکار خوشحالم و اونم همینو گفت و دیگه هم تکلیفم را با خودم روشن کردم و هم تکلیف اونو با خودم.
الان خیلی راحتم احساس میکنم که یه چیزی از رو دوشم برداشته شده![]()
از این به بعدم تصمیم گرفتم که از زندگیم لذت ببرم. جاتون خالی جمعه با بچه ها رفتیم کوهنوردی اینقدر بهمون خوش گذشت که نگو![]()
![]()
فردا هم یه چند روزی قراره برم جنوب ، چون هوا الان اونجا عالیه. به کارهامم سر و سامون دادم تا برگردم. خیلی از حالی که دارم راضی هستم.
میدانمم که بالاخره خدا یه آدم همه چی تمام را سر راه من قرار میده و منم مثل گلی جونم زندگی با عشق و تجربه میکنم![]()
![]()
![]()
راستی دوستامم فهمیدن که من چقد روحیم عوض شده![]()
از این به بعدم این وبلاگ میشه دفتر خاطرات عسل![]()
به امید خاطرات شیرین![]()
![]()
![]()
سلام دوستان عزیز
امروز اومدم تا باهاتون درد و دل کنم
نمیدانم این چه احساسیه که چند روزه اومده سراغم![]()
چه حس بدیه تنهایی
.احساس میکنم همه یه جورایی دارن منو تنها میذارن. احساس میکنم که دوستام دیگه برای من وقت ندارن.
آقا دلفینه پیداش نیست خیلی نگرانشم![]()
![]()
فقط خدا کنه اتفاق بدی براش نیفتاده باشه![]()
نمیدانم یه حسی دارم که همش فکر میکنم الان دنیا تمام میشه و همه میرن و من تنها میمونم.
هیچ وقت مثل الان این حسو نداشتم، همش فکر میکنم قراره برای خانوادم اتفاقی بیفته![]()
![]()
مخصوصا بابام، چون من به بابام خیلی وابسته هستم. شب و نصف شب میرم بالای سرش ببینم نفس میکشه یا نه
. بابام بهم میگه تو نگران من نباش من حالا حالاها قصد مردن ندارم. هنوز میخوام عروسی تو رو ببینم. نوه هامو ببینم.
همیشه دوست داشتم تا مدت زیادی مجرد بمونم تا کمال استفاده را از آزادیم ببرم، ولی الان واقعا دیگه خسته شدم .
دوست دارم یکی را داشته باشم که فقط به من فکر کنه بهش محبت کنم. دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه. تو این مدت هم چند مورد داشتم ولی اصلا هیچ کدامشون را دوست نداشتم. خیلی داغونم خیلی، کاش خدا کمکم کنه که هرچی زودتر از این حس لعنتی خلاص بشم. دیگه واقعا دارم از دست میرم. هر کی منو میبینه میگه اتفاقی افتاده، چیزی شده
منم هیچ جوابی ندارم که بدم.
چون همیشه هم آدم شاد و پر جنب و جوشی بودم ساکت بودنم خیلی به چشم میاد. دوستای گلم برام خیلی دعا کنید. مخصوصا گلی گلم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من اومدم که دوبار خاطره بنویسم البته اگه به خاطر گلی عزیزم
نبود دیگه وبلاگمو برای همیشه ول میکردم.![]()
![]()
![]()
ولی وقتی میبینم دوستای به این خوبی دارم دلم نمیاد که سر نزنم.
این چند روزه خیلی درگیر همایش بودم و خیلی خیلی خسته شدم، آقا دلفینه را هفته گذشته چند بار دیدمش از چهره ام خستگی را خونده بود، بهم گفت برای چی اینقدر خودتو خسته میکنی
منم بهش گفتم خب چی کار کنم دست خودم نیست نمیتوانم یه جا بشینم![]()
گفت پس باید دعا کنم خدا صبرت بده با این کارهایی که میکنی
، منم بهش گفتم دعا کن این چند روزه زودتر تمام بشه! آخه خیلی خسته بودم![]()
دیگه تو این چند روزه اصلا ندیدمش باید اعتراف کنم که نگرانشم، آخه سابقه نداشت که چند روز نباشه، فقط امیدوارم که اتفاق بدی براش نیفتاده باشه. از یه بابتم خوشحالم که نیست شاید این طوری راحت تر بشه فراموشش کرد![]()
نمی دانم این چه امتحانیه که خدا داره از من میگیره، ولی خیلی روم تاثیر گذاشت. اینقدر دوست دارم ک دوباره اون احساس های قشنگی که اون اوایل که با هم آشنا شده بودیمو تجربه کنم که نگو.
حالا تا ببینیم چی پیش میاد. خیلی سعی کردم که به توصیه گلی جونم عمل کنم ولی هیچ کدام از اعضای بدنم با من یاری نمیکنن. فقط خدا کمکم کنه![]()
همایشمون هم که به یاری خدا به خوبی برگزار شد، می خواستم از آقا دلفینه هم دعوت کنم که بیاد ولی روم نشد که بهش زنگ بزنم، به بچه هام سپرده بودم که اگه دیدنش بهش بگن این هم که کسی ندیده بودش.